یادباد آن روزگاران یاد باد!

 

  شادروان سیدشهاب الدین حسینی نژادبلخی درسال 1348 درروستای چاروی سانچارک چشم به جهان کشود. دوران کودکی را در دامان خانواده مؤمن ومتدین خود پشت سرگذاشت. درنوجوانی به جمهوری اسلامی ایران مهاجرت کرد. درآغاز ورود به ایران، همسایه غریب خراسان، امام رضا(ع) ومشغول درس های حوزه علمیه و سرودن گاه وبیگاه شعر شد. پس ازچندسال به شهرقم رفت ودرکنارفعالیت های اجتماعی، درس های خویش را ادامه داد. سرانجام در 10/3/1381 درجوار حضرت معصومه(ع)، غریبانه چشم ازجهان فروبست. روانش شاد! نمونه ای از سروده های آن مرحوم :

زخم نگفته

برشانه ام زخمی مگرباقی نمانده است

کزخاطراتم یک اثر باقی نمانده است

ازچارده فصلی که من ازخودگذشتم

دریای توفان بود اگر باقی نمانده است

دردی که آغوش مرا دربر گرفته است

ازخرمن هستی اثر باقی نمانده است

مغزوجودم زیرپتک غربت اما

این زنده را داغ جگر باقی نمانده است

این سان که برفرقم سکوت شب نشسته است

باید بگویم تا سحر باقی نمانده است

 

چندغزل

(به یاد برادر شاعرم، که بسیار دوستش دارم)

باغ بی ثمر

ای برادر بعدمرگت زندگانی مشکل است 

آرمیدن زیر خاکت ناگهانی مشکل است

 

تو که دیدی درفراقت قلب من آتش گرفت   

مرگ ناچاراست اما در جوانی مشکل است

 

رنج هایم بی کران وداغ هایم بی حساب     

زندگی با رنج های بی کرانی مشکل است

 

زخم هایم جاودانه شد، نباشد مرهمم          

دوری مرهم ز زخم جاودانه مشکل است

 

دل چگونه می توان بستن به باغ بی ثمر    

دل اگربندم ولیکن باغبانی مشکل است

همیشه

تو رفتی دلم مثل شیشه شکست

نهال وجودم زریشه شکست

 

تو جام بلورین من بوده ای

که ناگه برای همیشه شکست

 

غبارسر راه تو بوده ام      

غباری که درکوه وبیشه شکست

 

از آغاز پیوند انسان وخاک       

همیشه، همیشه، همیشه شکست

 

آه بی پایان

باز امشت آه بی پایان من             

باز کم کم نم نم باران من

 

سر به سحرا می گذارم مثل تو      

آه من ای آه سرگردان من

 

بی قرار است این دل شوریده ام    

این دل شوریده شد تاوان من

 

حسرت دیدار توتا کی کشم          

زندگی بی تو شده زندان من

 

کاش روزی ساعتی حتی اگر       

لحظه ای می گشت بافرمان من

تارو پود مرگ را آتش زنم  

زندگانی جاودان! فرمان من

 

قاب تصویر

تورفتی دلم بی قراراست آری

وچشم انتظار بهار است آری

 

همیشه تو را درکنارم ببینم

دل ازداغ تو داغداراست آری

 

سیه پوش باشد دل دردمندم

دراندوه دیرین یاراست آری

 

من و قاب تصویر اندوهگینت

چنین زندگی زهرمار است آری

 

کانون کلمه




‎بانو کبری حسینی
شاعر و از اعضای فعال کانون ادبی کلمه‎

اولین جلسه هفتگی کانون کلمه در سال 1393 با حضور اعضای کانون، به نقد گزیده شعرهای بانو کبری حسینی اختصاص یافت.

جلسه با گردانندگی سلمان¬علی زکی آغاز شد. آقایان، محمد¬ناصر عارفی و شوکت¬علی محمدی از منتقدین این جلسه بودند. در ابتدا بانو کبری حسینی برای شعرخوانی در جایگاه حاضر شد و چند قطعه شعر برای حاضرین به خوانش گرفت. سپس محمدناصرعارفی به جایگاه فراخوانده شد و ویژگی¬های مثبت شعر بانو حسینی را برشمرد. منتقد اول جلسه، رویکرد مستقلانه در شعر و دوری از تقلید، جوششی بودن شعرهای بانو حسینی و نگاه شاعرانه، حضور مؤدبانه و محجوبانه شاعر در شعر را از توانمندی¬های شعر ایشان دانست و عوامل ضعف¬های موجود در شعر ایشان را چنین برشمرد:
1-عدم استفاده بهینه از عناصر شعری مانند تخیل، تشبیه و استعاره.
2-شعرها از یکدستی کامل برخوردار نیستند که تا حدی طبیعی است ولی کوشش شود که این مهم در شعر رعایت شود.
3-شاعر جز در شعرهای واپسین خود، نسبت به اجتماع خود بی تفاوت بوده است. بیشتر شعرهای وی حدیث نفس شاعر است بی آن که به تراژدی¬های پررنج و درد مردم خود توجه داشته باشد. گرچه ما نمی¬توانیم به شاعر تحمیل کنیم این نگاه را ولی انتظار می¬رود که انعکاس تراژدی¬های اجتماعی را در شعر وی ببینیم.
4-زبان شعر هنوز رگه¬هایی از کهنه¬گی دارد اما نمی¬توان گفت امروزی هم نیست.
محمدناصر عارفی گفت: حجم شعرهای بانو حسینی در طول سال¬ها سابقه و فعالیت در کانون، بسیار کم-تر از حد انتظار مخاطب بوده است و این نشان دهنده عدم توجه کافی به شعر و فاصله گرفتن از آن در مقاطع گوناگون زندگی است . وی با نظر به این که بانو حسینی در اشعار سپید خود موفق¬تر عمل کرده است و تمامی این ضعف¬ها در شعر سپید ایشان بسیار کمرنگ شده است، صحبت خود را به پایان رسانید.
منتقد دوم جلسه،آقای شوکت¬علی محمدی پیش از آغاز سخنان خود گفت: شعر یک پدیده¬ فرهنگی است و باید از فرهنگ حاکم در جامعه پیروی کند. با خوشی¬هایش، خوش و با دردهایش، غمگین باشد. وی هم-چنین گفت:کانون کلمه یک مجموعه¬ قدرتمند با توانایی¬ها و سرمایه¬های ارزشمند است و گواه این سخن، دستاوردهای اعضای آن در جشنواره¬های گوناگون و وجود اساتید و چهره¬های توانمند در جمع-مان است.
آقای محمدی گفت: اشعار بانو حسینی به دو بخش کلاسیک و نو تقسیم می¬شود که ما با خوانش این اشعار با دو جزیره کاملا جدا افتاده از هم روبرو می¬شویم به طوری که انتظار نمی¬رود هر دو قالب از یک شاعر باشد. هم در محتوا و هم در زبان، تفاوت فاحشی بین شعرهای سپید و کلاسیک ایشان وجود دارد.
در شعر سنتی، شاعر در حیطه فردی خودش محصور مانده است و رئالیسم که لازمه زبان شعری امروز است دراین بخش دیده نمی ¬شود. حتی گاهی تقلید و تنفس در هوای تازه و پیروی و استفاده درست از آن چه که دیگر شاعران به ما می¬آموزند می تواند به شاعر کمک کند.
به نظر می¬رسد که شاعر هیچ گاه«خود نقدی» نسبت به اشعار خویش نداشته است. از ریسک و وارد شدن به فضاهای تازه خودداری کرده است. حتی در انتخاب وزن نیز بسیار محتاطانه عمل کرده است. تصاویر شعری و زبان امروزی در بخش سنتی کمترین حضور را دارند.
آقای محمدی در رابطه با شعرهای سپید بانو حسینی گفت: در شعرهای نو ایشان با شاعر دیگری روبرو می¬شویم. جسارت¬ها و گرایش¬های اجتماعی پر رنگی در شاعر سپید ایشان می¬بینیم.برداشت فرهنگی، تمدنی و باستان¬گرایی در شعر ایشان بسیار برجسته است و شاعر به نمادهای ملی و فرهنگی روی آورده است که به شعر ایشان تشخص و هویت بخشیده است در حالی که در شعر سنتی وی، با شاعری بی هویت روبرو هستیم.
آقای محمدی گفت: به صورت کلی دایره واژگانی شاعر محدود است و انتظار می¬رود که در شعر سپید با موسیقی درونی، تصاویر و دیگر عناصر شعری غنامندی آن را افزایش داد.
آقایان روح¬الله روحانی، علیرضا جعفری و روح¬الله رجبی و بانو زهرا زاهدی نیز به طور مختصر در رابطه با شعر ایشان صحبت¬های سودمندی را ارائه کردند.
سپس محسن سعیدی مدیر مسوول کانون ادبی کلمه در جایگاه حاضر شد و گفت:
یک نوع آسان گیری ذاتی در شعرهای سنتی بانو حسینی وجود دارد که باید تلاش در جهت رفع آن شود و تأکید نمود: همه ما باید از تمام ظرفیت¬هایی که در اشعار گذشتگان و معاصرین ادبیات وجود دارد استفاده کنیم. گذشته و حال را باید به دقت مطالعه کرد. ظرفیت¬هایی در شعر گذشته هست که نمی¬توان آن را نادیده گرفت و از آن چشم پوشید و چه بسا کشف¬هایی که معاصرین ما امروزه انجام داده¬اند و این کشف¬ها هم لازمه مطالعه و فراگیری است.
آقای سعیدی با اشاره به ابیاتی از اشعار بانو حسینی، به تصاویر و کارکردهای خوب ایشان اشاره کرد و صحبت¬هایش را به پایان برد.
در ادامه جلسه،حجة¬الاسلام آقای شفایی از مهمانان این هفته کانون کلمه، ابیاتی در رثای اهل بیت قرائت نمود و جلسه پایان یافت.
دو نمونه شعر از بانو کبری حسینی:
1
به تو می¬اندیشم
از فرامرزها
که مرزبانان خسته
غرور ملی¬شان را از خمیازه¬های بلند آویخته¬اند
و آخرین لحظه¬های پهره¬برداری را
ثانیه شماری می¬کنند.
نورافکن¬های دوربُرد
در هوای دم کرده تابستان در نقطه صفر
با پشه¬های سمج و سگ¬های ولگرد
در نبردند.
به تو می¬اندیشم
از فرامرزها
که سیم¬های خاردار
پاره¬های تنت را به دندان گرفته¬اند.
به تو می¬اندیشم
به دربار غزنه
که فردوسی
غمگین شاهنامه می¬خواند
تراژدی رستم و سهراب جریان دارد
هنوز به دنبال نوشدارو آواره است.
به تو می¬اندیشم
به آتشکده¬ی بلخ
که اشتران طلایی
بوی عود و کندر را در جاده¬ی ابریشم
به قونیه و قرطبه می¬برند
و کبوتران اوستا
نامه¬های خاور را به باختر
تو ققنوس¬وار هوای پرواز داری
و کودکان با کمان¬های ناتوان
تو را هدف گرفته¬اند.
تو آتش¬پاره¬ای از نوبهار بلخ
که جاودانه خواهی ماند.

2
گاه در خلوت خود نقشه¬ی فردا بکشم
کودک کوچک و بی غصه¬ و زیبا بکشم
بی خیال از گذر ثانیه¬های خسته
دل طوفان زده¬ی خویش به دریا بکشم
خسته از این همه آهن، همه آتش شاید
گردبادی شوم و خیمه به صحرا بکشم
از پس فاصله¬ها با گذر کوتاهی
دست بر حلقه دروازه¬ی لیلا بکشم
*
هان! کسی زنگ زد و رشته ی رؤیا پاره
بهتر آن است که این قصه به حاشا بکشم
دفتر و نقشه و خلوت به کناری باید
دست از دفتر و از نقشه و امضا بکشم

سال نو مبارک!

عيد نوروز: عکس شماره 2 / 10


 

 

از استاد سخن سعدی شیرازی

 

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

 

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

 

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

 

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

 

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

 

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان

 

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

 

بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان

 

ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان

 

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

 

سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

 

 


نوبهاربلخ


به تو می اندیشم

از فرامرزها

که مرزبانان خسته

غرورملی شان را

از خمیازه های بلند آویخته اند

و آخرین لحظه های پهره داری را

ثانیه شماری می کنند.

 

نورافکن های دور برد

در هوای دم کرده ی تابستان

در نقطه ی صفر

با پشه های سمج

و سگ های ولگرد

در نبردند.

 

 

به تو می اندیشم

از فرامرزها

که سیم های خاردار

پاره های تنت را

به دندان گرفته اند.

 

به تو می اندیشم

به دربار غزنه

که فردوسی غمگین

شاهنامه می خواند

تراژدی رستم و سهراب

جریان دارد

هنوز به دنبال نوشدارو

آواره است.

 

 به تو می اندیشم

به آتشکده ی بلخ

که اشتران طلایی

بوی عود و کندر را

در جاده ابریشم

به قونیه و قرطبه می برند

و کبوتران اوستا

نامه های خاور را به باختر

 

تو ققنوس وار

هوای پرواز داری

و کودکان با کمان های ناتوان

تو را هدف گرفته اند

تو آتشپاره ای

از نوبهار بلخ

که جاودانه خواهی ماند

زمستان92

نهانی


درنگاهت مهربانی موج زد           

در دلت شور نهانی موج زد

 

باز با آهنگ شور انگیز تو          

اشتراک و هم زبانی موج زد

 

تاکه خود را در کنارت یافتم        

زندگانی جاودانی موج زد

 

باتو واندیشه زیبای تو              

بی کرانه آسمانی موج زد

 

باز در باران شفاف نگاه            

حس مرموز نهانی موج زد

آدم برفی

 

 

آدم برفی

قطره قطره

آب می شود

در کنار اجاق زندگی.

از آدم برفی

چه می ماند

جزء دو چشم سیاه

که یقه نگاه را می بندد.

 *   *    *

آدم برفی

چشم هایش را  

به مترسک می بخشد

تا تنهایی اش را

در آغوش بگیرد.

 

شعرزنان مهاجرافغانستانی درایران


اين مقاله را در سايت هزاره  آن لاين هم مي توانيد بخوانيد.

    شعرچیست؟

   درباره تعريف شعر از روزگاران دور،در ميان شاعران،اديبان و دانشمندان اختلاف نظر و پراكندگي آراء وجود داشته است،زيرا هنر و زير مجموعه هاي آن زبان حال و زبان فطرت است نه زبان قال،از اين رو هر هنرمند و دانشمندي برداشت ويژه اي از هنر و مقوله هاي هنري دارد و لاجرم تعريف هايي كه ارائه مي شود نيز بازتاب همان برداشت هاي ويژه است.بنابراين تاكنون از هنروبويژه شعر،تعريف يگانه اي كه بيشتر اديبان و شاعران پذيرفته باشند وجود ندارد.اگر چه در تعريف هاي موجود،ويژگي ها و عناصري را مي توان رديابي كرد كه مورد قبول همه يا بيشتر شاعران و اديبان در طول سده هاي متوالي بوده است.

کسانی که می کوشند شعربودن یانبودن همه آثار ادبی را باتعریف موردعلاقه خودمشخص کنند، به آن شخصیت اساطیری یونان قدیم شباهت دارندکه مردم رامی دزدید ومی خواست قدافراد دزدیده شده را باتخت خواب خود تنظیم ومساوی کند بنابراین آدم های بلندترازتخت را سرمی برید وآدم های کوتاه قد را آن قدر می کشید تا به اندازه تخت دراز شوند.اینان نیز تلاش می کنند آثار ادبی رامثله کنند تا باتعریف موردنظرخودشان مطابقت دهند(کاظم کاظمی،روزنه،ص23)

دسته بندی شعر به زنانه ومردانه

درباره این که آیا می توان شعر یک ملت یا یک زبان را به شعر زنانه ومردانه تقسیم کرد یانه اختلاف نظر وجود دارد:

برخی براین نظرند که تقسیم بندی این چنینی بجا وسزاوارنیست برای این که شعربازتاب ناگفته های درونی انسان است وانسان ها علی رغم تفاوت های ظاهری، آمال وآرزوهای مشترک دارند ازاین رو تقسیم شعربه زنانه ومردانه درست نیست .درمقابل این گروه دسته ای دیگری هستند که این نوع تقسیم بندی را بجا ودرست می دانند ومعتقدند که انسان ها علی رغم اشتراکات فراوانی که دارند،تفاوت های فراوانی نیز دارند وعلاوه براین هرمجموعه ای ازانسان ها که دریک منطقه جغرافیایی زندگی می کنند اشتراک خواست ها وآرزوهای شان زیادتر است نسبت به انسان های مناطق دیگر بنا براین اگرچه زنان ومردان هردوانسان هستند واشتراکات فراوانی دارند اما تفاوت های روحی وروانی وعاطفی آنان قابل کتمان نیست. شاعران وهنرمندان نیز ازاین قاعده تفاوت پذیری استثنا نشده اند ازاین رو می بینیم شاعران زن افغانستانی مهاجر درایران همگام بامرورزمان مواضع وموضوعات متفاوت با مردان شاعرمهاجر را درپیش گرفته اند خصوصا درزمان هایی که کشورافغانستان کمی درآرامش نسبی قرار داشته است.

دسته بندی شعر زنان مهاجر ازنظر زمانی:

1- دوره اشغال افغانستان توسط شوروی سابق

این دوره ازآغاز شعرمهاجرت یامقاومت مهاجران افغانستانی درایران شروع می شود. دراین دوره شاعران زن ازنظرکمّی بسیاراندک وازنظرکیفی درآغاز راه بودند. زاویه دید زنان شاعر دراین دوره همان زاویه دید مردان شاعر مهاجربود که معطوف به اشغال کشور وازرش های مقاومت وجهاد وباورهای دینی بود کسانی که گذری برشعرمهاجرت این دوره داشته اند این مسأله راتصدیق خواهند کرد. نمونه های شعرزنان مهاجر دراین دوره عمدتا در کتاب های شعرمقاومت 1و2 وصبح درزنجیرکه توسط آقای کاظمی ومظفری گردآوری شده، دیده می شود.جالب این که دراین دوره شاعران زن مهاجر علاوه براین که ازنظرذهنی تابع ودنباله رو پیشگامان مرد شعر مهاجرت بودند ازنظرفرم وشکل قالب شعر نیز همان راه را می رفتند. دراین دوره غالب قالب های شعر، مثنوی، غزل وچهارپاره بود.

همان گونه که بیان شد ازنظرمحتوایی شعرزنان مهاجر کاملا مردانه وباچاشنی خشونت وجنگ والبته آه واندوه دوری ازوطن وآوارگی است ازمضامین ویژه زنانه وایده آل های آن خبری نیست.

نمونه ها

تازه دامادخویش راگفتم

ازدم حجله اش به گاه نبرد

تاشهادت بروخداحافظ

مرگ سرخ است زندگانی مرد

(سیمین حسن زاده، شعرمقاومت ج2)

شرم داریم یلان! حال که صیادی نیست

پس سبب چیست که گلخانه آبادی نیست

خون گل ریخته بردامن گلشن کم بود

آن چه باغنچه نمودید ره آدم بود

(زهرارسولی،شعرمقاومت ج2)

2-دوره حکومت مجاهدین

این دوره درتاریخ سیاسی اجتماعی افغانستان یکی از حرمانی ترین دوره هاست که تمام آرمان های بلند مقاومت وپاسداری ازوطن را به بادغفلت وخودکامگی داد. این دوره تلخ وتاریک یک نوع سردرگمی آشکار وفراگیر دربین شاعران مهاجرافغانستانی درایران پدید آورد. دراین دوره نیز شاعران زن مهاجر افغانستانی همچنان چشم وگوش به دهان شاعران پیشگام شعرمهاجرتند .مضامین ومحتوا همان مضامین ومحتوای مردانه همراه با نومیدی فراگیر ازوضع موجودکشور است .دراین دوره پابه پای شعرمهاجرت گاهی البته مدحت و مذمت نسبت به برخی گروه ها وافراد دیده می شود. علاوه براین به صورت بسیار ناچیز وکمرنگ قالب های سپید وآزاد نیز توسط شاعران زن مهاجر به تجربه گرفته می شود.

تابه کی بیزار ازدیوارشب

دست وپایم یخ زندبردار شب

پیکرخورشیدگل بردوش کوه

گم شود،گم،زیراین آوارشب

(نامه ای ازلاله کوهی،زهراحسين زاده)

 

3- دوره حکومت طالبان

این دوره یکی ازننگین ترین دوره های تاریخ افغانستان است دراین دوره بیشتر ارزش های انسانی زن ومرد افغانستانی به استهزاگرفته شد بیش ازهر موضوع ومقوله دیگر شخصیت زن ومادر افغانستانی پایکوب لجاجت وجهالت شد. بازگوکردن آن چه دراین دوره برافغانستان گذشت تکرار مکررات است وهمه دنیا بخصوص افغانستانی ها می دانند که دراین دوره برکرامت وحیثیت زن ومرد افغانستانی چه آمد. دراین دوره زن ومرد شاعرمهاجرافغانستانی درایران، درحالی که ازوضع موجود اظهارناامیدی می کردند باابزار هنری شعر به جنگ امارت وحکومت طالبان رفتند. دوره طالبان تأثیر بسیارعمیقی بر شعر زنان مهاجرگذاشت دراین دوره شاعران مهاجر بخصوص شاعران زن وقتی بسته شدن مراکز آموزشی ومکاتب ومدارس،وخانه نشینی اجباری همنوعان خود را دیدند، فریاد خودرا علیه ستم وبیداد با زبان شعر وهنر بلند کردند.البته این دوره وحشتناک ذهن برخی ازشاعران جوان زن را تکان شدیدی داد که سرآغاز یک نوع طغیان وهنجارشکنی شد.

4- دوره حکومت کرزی

پس ازسقوط طالبان وپایه گذاری حکومت جدیدافغانستان به ریاست حامدکرزی، کورسوی امیدی در دل همه افغانستانی ها درسراسر جهان به وجودآمد. سهم گیری جامعه جهانی در فرایند صلح وبازسازی افغانستان ، گام های اولیه حقوق شهروندی، آزادی بیان ، حقوق زنان و...مسائلی بودکه باعث امیدواری افغانستانی های رنجدیده شد. همه این تغییر وتحولات برشاعران مهاجرافغانستان درایران هم اثرگذاشت .در دهه اخیر شعر زنان مهاجر درایران تفاوت بسیار زیادی با دهه های قبل پیداکرده است. آزادی وحق رأی، حق فعالیت اجتماعی زنان درافغانستان باعث شد که زنان شاعرمهاجر این مقوله هارا هم فراموش نکنند ازاین رو دیده می شود که شعر زنان مهاجر موضوعات ومحتواهای گوناگونی را به تجربه گرفته است موضوعاتی که برخی از آن ها پیش ازاین تابو به حساب می آمدند وکسی جرأت پرداختن به آن ها را نداشت.

نمونه ها:

تقصیر من نیست اگر جور دیگری مرده ام 

چهره از ملحفه به خیابان تف می شود

من كه از دستمال قرمز مادر هم بی بهانه ترم 

با دوست پسرم كه اسم ندارد 

انگشت می زنیم

بی آنكه جای كسی را تنگ كنیم 

*********************

من از جهان آزادی می آیم

و مجسمه های آزادی

ماده بودنم را بارها بوسیده اند...

لباس های گشاد بپوشم

و جهنم را با تف كردن نوزادی

سرد كنم

زیرا كه من محراب را نبوسیده ام

متأسفانه این روند همچنان ادامه یافت تا درلفافه آزادی بیان وپرهیز ازکلی گویی وروایت خود به نوعی ابتذال نویسی رسید. نمونه های فراوانی ازاین نوع شعرها دروبلاگ ها وسایت ها وبرخی مجلات یافت می شود وآوردن نمونه هایی ازاین دست را دراین نوشته صلاح نمی دانم.

نتیجه:

ازنظرمحتوایی شعر زنان ومردان مهاجرافغانی درایران بیش از آن که اختلاف داشته باشد اتحاد داردوغیر ازاین انتظار هم نمی رود. زیرا هردو گروه تجربه های مشترک فراوانی دارند . جنگ، فقر، آوارگی، مشکلات هویتی، دغدغه های آینده و... اما ازنظر قالب های شعری، زنان شاعر بیش ازمردان به قالب های جدید چون سپید وآزاد اقبال نشان داده اند. 

«سفره خانه سنتي»


دخترك!

پُك بزن!

آشفته كن

حوصله غليان را

آتش بزن

به تقدير

به سرنوشت

به بخت

به اسپ سفيد

به افسانه هاي مادربزرگ

آتش بزن!

شايد سرفه اي بشكند

سكوت سفره خانه سنتي را

شايدكسي چشم هايش را بمالد

نگاهت

تلخ تر از تنباكوي سوزان

لبانت

داغ تر از آتشدان مسي غليان

بگذار!

نيكوتين كارش را بكند

حتي براي لحظه اي...

رهايت كند.


مشهدتيرماه92


بیامد سوی بلخ دل پر شتاب (سفرنامه بلخ آخرین قسمت)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

      آقایی که چنین پیشنهاد کرد فامیلش حبیبی بود. انسان مومنی دیده می شد. در طول راه در باره این که چه کاره هستم و کجا آمده ام و از وضعیت ایران و مهاجران افغانی سوال می کرد. من هم عجله داشتم و هم حوصله نداشتم. نمی دانم در جواب این سوال ها چه می گفتم. البته نمی شناختم که آقا چه کاره است و برای چه این همه سوال پیچ می کند. البته برای هر کسی که مرا می دید حتما برایش این سوال خلق می شد که چرا یک زن تنها سفر می کند. چرا مانند دست شکسته به گردن مردی آویزان نیست.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب (سفرنامه بلخ7)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

      در تلویزیون مهر نیز مانند موارد مشابه مصاحبه کردم و شعر خواندم. اندکی با کارمندان مهر صحبت و گفت و گو کردم. صبحانه نیز مهمان مهربانان مهر بودم. بعد از  خداحافظی با آنان به روضه سخی رفتم.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ6)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     بدون این که فرصت را از دست بدهم برای گشت و گذار و دیدن جاهای فرهنگی و دیدنی با اسلام بلخی راه می افتیم. پیش از همه به کورس آموزشی می رویم که اسلام بلخی و همکارانش مدیریت می کند. کورس آموزشی از نظر امکانات بد نبود افغانستان است دیگه.  همین که مردم علاقه ای به یادگرفتن دارند و آموزش کودکان برای آنان اهمیت دارد، جای شکرش باقی است. نیمکت ها نیمدار و کمی چرکین. از نظر بهداشتی تعریفی نداشت. از کلاس های کورس عکس و فیلم می گیریم.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ 5)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     سرانجام پس از یک هفته توقف به یادماندنی و خاطره انگیز در شهرکابل، با اتوبوس به سوی مزار شریف حرکت کردیم. می خواستیم از راه زمینی و با اتوبوس به مزار برویم تا دره و تونل زیبای سالنگ را که بسیار تعریف می کردند، از نزدیک ببینیم زیرا از قدیم گفته اند: «شنیدن کی بود مانند دیدن.»

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ4)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     دراين سفر آقا جواد پسرم و آقاي مهندس حسيني، پسر دايي ام نيز با من بودند. وقتي به هرات رسيديم آقاي مهندس به يكي از همكلاسي هايش زنگ زد كه ما وارد هرات شده ايم و برايت سوغات آورده ايم! بعد قرار ما سه نفر اين شد كه همكلاسي ام ما را به خانه اش مي برد و بايد برويم زيرا هتل ها جاي مناسبي نيست. دوست وهمكلاسي مهندس براي گرفتن سوغات برادرش را فرستاد. او هم سوغات را گرفت و ما را به هتل راهنمايي كرد! بوي دماغ سوختگي فضا را پر كرده بود!!

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب)سفرنامه بلخ3)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

      صبح زود از خانه دايي براي سومين بار به اردوگاه يا اداره اتباع مشهد رفتيم. وقتي به اردوگاه رسيديم ديديم كه اتوبوس آماده حركت به سوي مرز است. همشهري كه امانت دار جامه دان هاي ما بود خيلي زحمت كشيده، جامه دان ها را به خاطر كرايه اش وزن كرده، كرايه اش را پرداخت كرده و در اتوبوس جاسازي كرده بود. تنها نگران دير رسيدن ما بود كه ما هم رسيديم و از او بسيار سپاسگزاري كرديم.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ2)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

    ساعت ده صبح به ترمينال مشهد رسيديم. ازترمينال با تاكسي به خانه دايي رفتيم اندكي استراحت كرديم. پس اولين جايي كه مي رفتيم چه جايي بهتر از زيارت امام رضا(ع) مي تواند باشد. اين جور جاها خيلي عاميانه رفتار مي كنم. اول به سراغ پنجره فولاد رفتم. پس از آن زيارتنامه و نماز خواندم. درپايان به سوي ضريح امام رفتم امّا هرچه بال وپر زدم دستم نرسيد. خيلي شلوغ بود. بعد از زيارت كمي سبك شدم. از حرم داشتم بيرون مي آمدم زنگ موبايلم به صدا درآمد.

ادامه نوشته

بيامد سوي بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ1)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

فردوسی توسی

    نمي دانم براي چه؟ مدتي بود كه رفتن به افغانستان به سرم زده بود. با خود فكر مي كردم كه زادگاهم و سرزمين و وطنم چگونه باشد؟ خويشاوندان و بستگان، همسن وسالانم چه جوري شده باشند چه قدر  بزرگ شده باشند؟ هركه از افغانستان مي آمد پرس وجو مي كردم امّا با خودم مي گفتم«شنيدن كي بود مانند ديدن؟» از سوي ديگر با خود فكر مي كردم مسافرت از يك كشور به كشور ديگر بدون مدرك معتبر حتي اگر زادگاه وكشورت باشد! زن هم اگر باشي كه مشكل هزاران برابر مي شود.

ادامه نوشته

بازگشت...

 

           پس از چهل سال حیرانی در بیابان

پس از چهل سال ویرانی در خیابان

پس از چهل سال انتظار

در اردوگاه های خود گردان

نه عصایی برای لحظه های لرزان تنهایی

نه لوحی برای لحظه های سنگین گمراهی

نه آتشی برای لحظه های تاریک خودسوزی

تنهای تنها

به بنی اسراییل بازگشت.

همه چیز تغییر کرده بود

تاکستان رباعی خیام نمی خواند

منطق الطیر

در قوتی هیچ عطّاری پیدا نمی شد

مولوی به قونیه گریخته بود

ملامحمدجان آهنگ مزار نمی کرد

وسلطان کابلستان

درهزارویکمین شب سلطنت خود

جنگ وصلح را از بر خواند.

آبان ۱۳۹۱

 

 

 

شکوه خیمه ها

فرا رسیدن عاشورای حسینی تسلیت!

هلال ماه ماتم پیر گردید

شکوه خیمه ها دلگیر گردید

 

فرات از دیدن لب های تشنه

چگونه از وجودش سیر گردید

 

نزول نیزه ها بر فرق اکبر

دوباره کوفه را تفسیر گردید

 

چگونه پاسخ لبخند کودک

درآن قحط الرّجالی تیر گردید

 

به جای دستوار وگوشواره

به دست دختران زنجیر گردید

 

به روی نیزه آن قرآن ناطق

ز سوی کوفیان تکفیر گردید

 

درآن مجلس چو دید آن چوب، خواهر

به چشمش روز روشن قیرگردید

 

سلام!

 

مدتی این مثنوی تاخیر شد!

باتشکر ازهمه دوستانی که دراین مدت پیام گذاشتند وکوچک نوازی فرمودند.

چند روزی است ازمسافرت بازگشته ام وامیدوارم درفرصت مناسب  این خانه مجددا گردگیری وغبار رو بی شود. 

یک غزل قدیمی

هيچ كس حال دل توفاني اش را حس نكرد

نم نم اشك وشب باراني اش را حس نكرد

گونه هاي سرخ لبريز از انارش را كه ديد

التهاب سيليي ويراني اش را حس نكرد

برف را برقله پاييزي اش احساس كرد

در درونش آتش پنهاني اش را حس نكرد

دفتر شعرسپيدش را به دقت برشمرد

نقطه چين مبهم پيشاني اش راحس نكرد

باهمه همدرد وهمآواز بودوحيف شد

لحظه اي رفتن كسي حيراني اش راحس نكرد

 

 

سلام!

به علت مسافرت  احتمالا به انترنت دسترسی ندارم. ازاین رو مدتی این خانه غبار روبی نخواهدشد.

التماس دعا!

بدرود

چوپان

 

 مهتاب

 باطعم نگاهت افطار می کند.

من

چوپانی هستم

که به نی غمگینش

مي انديشد.

وگرگ ها

به حیله برادران

 

روح سبز

 

به مناسبت سالروز ارتحال امام خمینی

 

کهکشان درکهکشان آتش گرفت          

ریشه اهریمنان آتش گرفت

 

با طلوعش نیمه خردادماه                 

هیبت نمرودیان آتش گرفت

       

با ورودش بهمن سرمازده                 

آب شد و ناگهان آتش گرفت

 

در غروبش از خلیج فارس تا            

بیشه ی مازندران آتش گرفت

 

روح سبزش تا زتن پروازکرد           

جان باغ و باغبان آتش گرفت

 

گفتمش ای مهربان لختی درنگ!

گاه رفتن جسم وجان آتش گرفت 

      

دهمین سالگرد پرواز برادر شاعرم ، مرحوم سیدشهاب الدین حسینی نژاد بلخی

 


    شادروان سیدشهاب الدین حسینی نژادبلخی درسال ۱۳۴۸درروستای چاروی سانچارک چشم به جهان کشود. دوران کودکی را در دامان خانواده مؤمن ومتدین خود پشت سرگذاشت. درنوجوانی به جمهوری اسلامی ایران مهاجرت کرد. درآغاز ورود به ایران، همسایه غریب خراسان، امام رضا(ع) ومشغول درس های حوزه علمیه و سرودن گاه وبیگاه شعر شد. پس ازچندسال به شهرقم رفت ودرکنارفعالیت های اجتماعی، درس های خویش را ادامه داد. سرانجام در ۱۰/۳/۱۳۸۱ درجوار حضرت معصومه(ع)، غریبانه چشم ازجهان فروبست. روانش شاد!

نمونه ای از سروده های آن مرحوم :

زخم نگفته

برشانه ام زخمی مگرباقی نمانده است؟

کزخاطراتم یک اثر باقی نمانده است

ازچارده فصلی که من ازخودگذشتم

دریای توفان بود اگر باقی نمانده است

دردی که آغوش مرا دربر گرفته است

ازخرمن هستی اثر باقی نمانده است

مغزوجودم زیرپتک غربت اما

این زنده را داغ جگر باقی نمانده است

این سان که برفرقم سکوت شب نشسته است

باید بگویم تا سحر باقی نمانده است

 

چندغزل

(به یاد برادر شاعرم، که بسیار دوستش دارم)

ادامه نوشته

مارمولک

 

بهار

 خمیازه هایش را

به زمستان بخشید.

مارها پوست انداختند

مارمولک ها پوستین.

پیچک ها

از دیوار بالا می روند.

کاش!

می توانستم انگشتانم را

درباغچه بکارم.

 

اردیبهشت91

فانوس تنهایی

 

قندیل کوچه را به تصویر می کشید

به دنبال گمشده اش.

اما به آفتاب فردا

 ایمان داشت

چه کسی در رگ هایم زمزمه می کند؟

شاید باد از آن سمت

فانوس تنهایی ام را

بلرزاند

من به خوشخیالی کسی فکر می کنم

که بر دیروزش خط کشیده است

با امروزش گلاویز است

و فردایش را خواب می بیند

من به خودم فکر می کنم

 

نخستین تجربه های سپید

 

چشمانت

دست صیادان را می لرزاند.

ابروانت

آرش را به فروتنی وا می دارد.

لبانت

به قندهار می خندد.

ونگاهت...

ازمن مخواه چشم اسفندیار باشم.

 

ماه من

 

عاشق رنجور و حیران توام                     

عابرکوه و بیابان توام

 

آرزو دارم که بینم روی تو                    

ماه من! ممنون احسان توام

 

سال نو مبارک

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

 

سر کویی اگر رفتم تو بودی                    

تمام هستی و بختم تو بودی

 

کنارت می نشستم تا سحرگاه                   

به هرجا آمدم، رفتم تو بودی

 

شهاب

 

توشفاف بودی به مانند آب                       

تو توفنده بودی به مثل شهاب

 

پراز حس پرسش پر ازعاطفه

برای سوالم هزاران جواب

 

قاب تصویر

تورفتی دلم بی قراراست آری

وچشم انتظاربهاراست آری

 

همیشه تورا درکنارم ببینم

دل ازداغ تو داغداراست آری

 

سیه پوش باشد دل دردمندم

دراندوه دیرین یاراست آری

 

من و قاب تصویر اندوهگینت

چنین زندگی زهرمار است آری