به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

    ساعت ده صبح به ترمينال مشهد رسيديم. ازترمينال با تاكسي به خانه دايي رفتيم اندكي استراحت كرديم. پس اولين جايي كه مي رفتيم چه جايي بهتر از زيارت امام رضا(ع) مي تواند باشد. اين جور جاها خيلي عاميانه رفتار مي كنم. اول به سراغ پنجره فولاد رفتم. پس از آن زيارتنامه و نماز خواندم. درپايان به سوي ضريح امام رفتم امّا هرچه بال وپر زدم دستم نرسيد. خيلي شلوغ بود. بعد از زيارت كمي سبك شدم. از حرم داشتم بيرون مي آمدم زنگ موبايلم به صدا درآمد. خانم مينا نصر، يكي از دوستان شاعرم بود كه مدتي است از قم به مشهد رفته و در آن جا زندگي مي كند. پس از احوال پرسي براي ناهار به خانه اش دعوت كرد. مگر كسي  مي تواند دعوت شاعرجماعت را رد كند. همين قدر بگويم كه حسابي سنگ تمام گذاشته بود. چندساعتي كه در خانه مينا نصر بودم خيلي خوش گذشت امّا من مسافر بودم  و بايد به فكر هفتخوان رستم! خروج از مرز مي بودم . براي همين با مينا خداحافظي كردم وبه خانه دايي برگشتم. شب باخودم به رويدادهاي احتمالي سفر  فكر مي كردم. صبح بدون اين كه فرصت از دست برود به اداره اتباع خارجي يا به قول مهاجرين افغانستاني شوراي افاغنه (نامي كه دو- سه دهه پيش وزارت كشورجمهوري اسلامي ايران، براين اداره گذاشته بود.) كه دور از شهر بود رفتيم. ما مي خواستيم يك سفر كوتاه مدت به كشورم، افغانستان داشته باشيم و زود سرخانه وزندگي خودبه ايران برگردم! بازي زورگار را ببين! ضرب المثل وطني مي گويد: «خانه د خوست كِشت د لوگر» از اين رو نمي خواستيم كارت شناسايي خود را از دست بدهيم. از سوي ديگر قاچاقي رفتن هم براي ما سخت بود. باز از سوي ديگر نمي توانستيم بگوييم كارت نداريم چون پرونده هاي مهاجران در همه اداره هاي اتباع از طريق شبكه شناور است. تا بگويي كارت ندارم با انگشت نگاري ساده و عكس همه داشته ها و نداشته ها بر صفحه رايانه ظاهر مي شود. امروز بدون اين كه دسته گلي به آب بدهيم از اداره اتباع دست از پا دراز تر برگشتيم. ازاين بپرس از اون بپرس، از قديم گفته اند:

 «خداگر ببندد زحكمت دري

گشايد ز رحمت در ديگري»

گزينه هاي ديگر را هم از نظر هزينه و هم از نظر اطمئنان وتضمين سبك و سنگين كرديم. سرانجام كسي گفت كه س.ع.م. كسي را سراغ دارد كه مي تواند شما را مانند ديگر مهاجران بازگشت كننده از مرز رد كند بدون اين كه كارت شناسايي تان باطل شود (خوشحال شديم) امّا هزينه دارد. با خود گفتم حالا كه خربوزه خورده ايم بايد پاي لرزش هم بنشينيم. در ادامه اين سناريو  س.ع.م. مارا مثلاً  به ش. غ. ن. معرفي كرد. آقاي ش. غ. ن. گفت هزينه دونفري تان (من وآقاجواد) پانصدشصت هزار تومان مي شود. البته پانصدو شصت هزار تومان آن زمان خيلي بود!! با اين كه وضع مالي و پولي مان تعريف نداشت بناچار قبول كرديم. يعني گزينه ديگري نبود. از نوشتن جزئيات و نحوه پرداخت و وقوع اين معجزه به دليل بدآموزي!! براي عزيزان مهاجر افغانستاني معذورم.

    براي رفتن به مرز بايد به اردوگاه يا همان اداره اتباع مي رفتيم. براي همين ساعت پنج صبح به اردوگاه يا شوراي افاغنه! رفتيم ودرصف بازگشت كنندگان نشستيم. چند اتوبوس پر شد و رفت امّا نوبت ما نرسيد. اعلام شد كه بقيه براي بازگشت، فردا بيايند. من كه تجربه سفر قندهار را نداشتم چند جامه دان بزرگ و سنگين با خود داشتم. برگرداندن اين ها به خانه دايي و فردا دوباره بردنش به شوراي افاغنه يا اردوگاه خيلي سخت بود .از اين رو برخي از همشهريان كه مانند ما نوبت شان نرسيد و تا فردا در گوشه يا محوطه يا بيرون اردوگاه شب گرم تابستاني را سحر مي كردند گفتم جامه دان هاي مارا به امانت نگهدارند تا فردا برگرديم. يكي از آن ميان برخلاف قد كوتاهش همت بلندي داشت و جامه دان هاي ما را به امانت گرفت تا فردا.

        برخورد مسؤولان ونيروهاي انتظامي اداره اتباع مشهد نيز مانند ديگر اردوگاه ها چندان تعريفي نداشت. انگار گروهي مجرم را ساماندهي مي كردند. به همه بي حرمتي مي كردند زن ومرد، كودك وبزرگ و پير و جوان فرق نمي كرد همه مشمول الطاف شان بود. موردي را براي تان بنويسم كه خيلي براي من دردناك بود. عروس و دامادي افغانستاني كه تحصيلات عاليه هم داشتند قصد داشتند به افغانستان برگردند. با فاصله كمي وارد اردوگاه شديم. عروس پايش آسيب ديده بود و مي لنگيد. وقتي وارد اردوگاه مي شويم بايد برگه اي داشته باشيم. سربازي كه دم در، نگهباني مي دهد برگه برخي ها را نگاه مي كند برخي را نگاه نمي كند. وقتي عروس ياد شده لنگان لنگان با لباس مانتو شلوار شيك و تميز وارد شد سرباز چيزي نگفت. نزديك به صد متر رد شده بود كه سرباز با كمال بي ادبي داد زد برگرد! عروس گفت پايم درد مي كند برگشته نمي توانم چرا آن وقت كه رد شدم چيزي نگفتي؟ سرباز كه نظر سوء داشت ول كن نبود. عروس برگه را به دست يكي ازهمشهريان داد كه به سرباز نشان بدهد سرباز از دور داد زد و با فحش و دشنام قبول نكرد. گفت بايد خودش بيايد. دومي برد دومي را هم دشنام و بد و بيراه به دين وآيين و كشور و ملّت و... داد. سرانجام خود عروس راه رفته را لنگان لنگان بازگشت و برگه را به سرباز نشان داد. ما دور بوديم نمي دانم سرباز چيزي بد وبيراه گفت يانه ما نشنيديم. كاش قضيه به همين جا ختم مي شد مقامات بلند پايه اردوگاه خبردار شد كه بله عروس افغاني به سرباز كشورامام زمان بي احترامي كرده است. داماد را احضار كرد. دونفر سرباز از زير بغل داماد گرفت و كشان كشان داماد را براي عذر خواهي يا توضيح! به دفتر رئيس بردند. در يك لحظه كرامت دو انسان پايمال ...شد.  هركسي اين منظره را مي ديد آه از نهادش بر مي آمد. نمي دانم مسؤولان اداره اتباع و اردوگاه چه مصلحتي ديده اند كه هنگام بازگشت زهر به كام تلخ مهاجران مي ريزند. آقاي سرباز و آقاي رئيس! گيرم كه قلب پركينه تان نسبت به يك مشت مهاجر بي پناه تشفي پيدا كرده باشد اما جواب وجدانتان را چه مي گوييد؟    گاهي شنيده مي شود كه برخي از نخبگان ايراني مي پرسند چرا با وجود اين همه كمك! ايران به افغانستان، افاغنه با ايراني ها خوب نيستند امّا ... من كه پاسخ اين سؤال را در همين اردوگاه هم دريافتم.