چوپان
مهتاب
باطعم نگاهت افطار می کند.
من
چوپانی هستم
که به نی غمگینش
مي انديشد.
وگرگ ها
به حیله برادران
مهتاب
باطعم نگاهت افطار می کند.
من
چوپانی هستم
که به نی غمگینش
مي انديشد.
وگرگ ها
به حیله برادران
به مناسبت سالروز ارتحال امام خمینی
کهکشان درکهکشان آتش گرفت
ریشه اهریمنان آتش گرفت
با طلوعش نیمه خردادماه
هیبت نمرودیان آتش گرفت
با ورودش بهمن سرمازده
آب شد و ناگهان آتش گرفت
در غروبش از خلیج فارس تا
بیشه ی مازندران آتش گرفت
روح سبزش تا زتن پروازکرد
جان باغ و باغبان آتش گرفت
گفتمش ای مهربان لختی درنگ!
گاه رفتن جسم وجان آتش گرفت

شادروان سیدشهاب الدین حسینی نژادبلخی درسال ۱۳۴۸درروستای چاروی سانچارک چشم به جهان کشود. دوران کودکی را در دامان خانواده مؤمن ومتدین خود پشت سرگذاشت. درنوجوانی به جمهوری اسلامی ایران مهاجرت کرد. درآغاز ورود به ایران، همسایه غریب خراسان، امام رضا(ع) ومشغول درس های حوزه علمیه و سرودن گاه وبیگاه شعر شد. پس ازچندسال به شهرقم رفت ودرکنارفعالیت های اجتماعی، درس های خویش را ادامه داد. سرانجام در ۱۰/۳/۱۳۸۱ درجوار حضرت معصومه(ع)، غریبانه چشم ازجهان فروبست. روانش شاد!
نمونه ای از سروده های آن مرحوم :
زخم نگفته
برشانه ام زخمی مگرباقی نمانده است؟
کزخاطراتم یک اثر باقی نمانده است
ازچارده فصلی که من ازخودگذشتم
دریای توفان بود اگر باقی نمانده است
دردی که آغوش مرا دربر گرفته است
ازخرمن هستی اثر باقی نمانده است
مغزوجودم زیرپتک غربت اما
این زنده را داغ جگر باقی نمانده است
این سان که برفرقم سکوت شب نشسته است
باید بگویم تا سحر باقی نمانده است
چندغزل
(به یاد برادر شاعرم، که بسیار دوستش دارم)