گاه درخلوت خود نقشه فردا بكشم

كودك كوچك وبي غصه و زيبا بكشم

 

بي خيال ازگذر ثانيه هاي خسته

دل توفان زده خويش به دريا بكشم

 

خسته از اين همه آهن همه آتش شايد

گردبادي شوم و خيمه به صحرا بكشم

 

ازپس فاصله ها با گذر كوتاهي

دست برحلقه دروازه ليلا بكشم

 

هان! كسي زنگ زد و رشته رويا وا شد

بهتر آن است كه اين قصه به حاشا بكشم

 

دفتر و نقشه و خلوت به كناري بايد

دست از دفتر و از نقشه وامضا بكشم