نقشه
گاه درخلوت خود نقشه فردا بكشم
كودك كوچك وبي غصه و زيبا بكشم
بي خيال ازگذر ثانيه هاي خسته
دل توفان زده خويش به دريا بكشم
خسته از اين همه آهن همه آتش شايد
گردبادي شوم و خيمه به صحرا بكشم
ازپس فاصله ها با گذر كوتاهي
دست برحلقه دروازه ليلا بكشم
هان! كسي زنگ زد و رشته رويا وا شد
بهتر آن است كه اين قصه به حاشا بكشم
دفتر و نقشه و خلوت به كناري بايد
دست از دفتر و از نقشه وامضا بكشم
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ ساعت 7:59 توسط حسینی بلخی
|