نوبهاربلخ
به تو می اندیشم
از فرامرزها
که مرزبانان خسته
غرورملی شان را
از خمیازه های بلند آویخته اند
و آخرین لحظه های پهره داری را
ثانیه شماری می کنند.
نورافکن های دور برد
در هوای دم کرده ی تابستان
در نقطه ی صفر
با پشه های سمج
و سگ های ولگرد
در نبردند.
به تو می اندیشم
از فرامرزها
که سیم های خاردار
پاره های تنت را
به دندان گرفته اند.
به تو می اندیشم
به دربار غزنه
که فردوسی غمگین
شاهنامه می خواند
تراژدی رستم و سهراب
جریان دارد
هنوز به دنبال نوشدارو
آواره است.
به تو می اندیشم
به آتشکده ی بلخ
که اشتران طلایی
بوی عود و کندر را
در جاده ابریشم
به قونیه و قرطبه می برند
و کبوتران اوستا
نامه های خاور را به باختر
تو ققنوس وار
هوای پرواز داری
و کودکان با کمان های ناتوان
تو را هدف گرفته اند
تو آتشپاره ای
از نوبهار بلخ
که جاودانه خواهی ماند
زمستان92
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 21:23 توسط حسینی بلخی
|