هيچ كس حال دل توفاني اش را حس نكرد

نم نم اشك وشب باراني اش را حس نكرد

گونه هاي سرخ لبريز از انارش را كه ديد

التهاب سيليي ويراني اش را حس نكرد

برف را برقله پاييزي اش احساس كرد

در درونش آتش پنهاني اش را حس نكرد

دفتر شعرسپيدش را به دقت برشمرد

نقطه چين مبهم پيشاني اش راحس نكرد

باهمه همدرد وهمآواز بودوحيف شد

لحظه اي رفتن كسي حيراني اش راحس نكرد