بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ 5)
بیامد سوی بلخدل پر شتاب
سرانجام پس از یک هفته توقف به یادماندنی و خاطره انگیز در شهرکابل، با اتوبوس به سوی مزار شریف حرکت کردیم. می خواستیم از راه زمینی و با اتوبوس به مزار برویم تا دره و تونل زیبای سالنگ را که بسیار تعریف می کردند، از نزدیک ببینیم زیرا از قدیم گفته اند: «شنیدن کی بود مانند دیدن.» صبح پس از دوگانه ای برای یگانه، به راه افتادیم. با وجود این که تابستان بود هوا خیلی خنک و کوه های با وقار و سر به فلک کشیده بسیار زیبا و دیدنی بود، اما جاده خراب بود و اتوبوس به سختی راه می رفت. هرچه بود به شهر مزارشریف رسیدیم. مزارشریف برعکس سالنگ و حتی کابل خیلی گرم بود. هوا این جا نیز آلوده و گرد و خاکی بود. تازه رسیده بودیم که دیدیم آقای مهدی ناصری منتظر ماست. آقای ناصری یکی از دوستان بسیار مهربان ما است. بدون معطلی به خانه آقای ناصری رفتیم. شب در خانه آقای ناصری ماندیم. خانم ناصری از پذیرایی چیزی کم نگذاشتند حسابی زحمت شان دادیم. شب دیگرش به خانه آقای سعادت، دایی آقای ناصری دعوت شدیم. فرصت زیاد نبود. برادرم، سیدحسین از سانچارک هی زنگ می زد که زود تر بیایید که روزه در راه است و در ماه رمضان نمی توانیم از مهمانان پذیرایی کنیم زیرا مردم روزه دارند. صبح پس از نماز به سوی سانچارک راه افتادیم. ازشبرغان و سرپل گذشتیم به تکزار، بازار سانچارک رسیدیم. برادرم، سیدحسین با دوستانش به استقبال ما آمده بودند. قرار شد در بازار نماز بخوانیم و ناهار بخوریم. وقتی برای وضو سراغ دستشویی را گرفتم، اتاقکی را نشان دادند که بر در آن یک تکه گونی آویزان کرده بودند. وقتی رفتم حالم به هم خورد و برگشتم. به سوی اتاق غذاخوری رفتم. به محلی که مردم غذا می خوردند سرای می گفتند. این سرای به طویله می ماندهرکسی آن جا برای اولین بار می رفت احساس خفگی می کرد. مقصد ما روستای چارو، خانه برادرم و زادگاهم بود. از بازار تکزار تا چارو راه زیادی نبود اما راه بسیار خراب بود به گونه ای که چهار بار ماشین پنچر شدتا به چارو رسیدیم. سراپا خاکی شده بودیم. فک و فامیل به استقبال ما امدند. جالب این بود که من خواهرم را نمی شناختم او مرا! پس از احوال پرسی و تنفسی، حسین برادرم گوسفندی را سر برید و مهمانی بزرگی راه انداخت. مردم به دیدن ما می آمدندو می رفتند. پس از حسین خواهرم لیلا مهمانی ترتیب داد و گوسفندی سربریدو.... چند روزی در چارو بودیم آب و هوای بسیار خوب وخنکی داشت. همه جا سرسبز و میوه های گوناگون و فراوان داشت. پس از دید و بازدید چند روزه دوباره به مزار خانه آقای ناصری آمدیم. به ابراهیم امینی، شاعر زنگ زدم تا از این طریق با انجمن های ادبی و فرهنگی مزار آشنا شوم. آقای امینی شماره موبایل سید اسلام بلخی را به من داد و در عین حال به اسلام بلخی هم زنگ زده بود. با اسلام تماس گرفتم و گفتم که می خواهم با مجموعه های فرهنگی مزار آشنا شوم. دیری نگذشت که اسلام با یک ماشین سفید رنگ آمد و .....