بیامد سوی بلخ دل پر شتاب (سفرنامه بلخ آخرین قسمت)
به کشتی به یکروز بگذاشت آب
بیامد سوی بلخدل پر شتاب
آقایی که چنین پیشنهاد کرد فامیلش حبیبی بود. انسان مومنی دیده می شد. در طول راه در باره این که چه کاره هستم و کجا آمده ام و از وضعیت ایران و مهاجران افغانی سوال می کرد. من هم عجله داشتم و هم حوصله نداشتم. نمی دانم در جواب این سوال ها چه می گفتم. البته نمی شناختم که آقا چه کاره است و برای چه این همه سوال پیچ می کند. البته برای هر کسی که مرا می دید حتما برایش این سوال خلق می شد که چرا یک زن تنها سفر می کند. چرا مانند دست شکسته به گردن مردی آویزان نیست.