بیامد سوی بلخ دل پر شتاب (سفرنامه بلخ آخرین قسمت)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

      آقایی که چنین پیشنهاد کرد فامیلش حبیبی بود. انسان مومنی دیده می شد. در طول راه در باره این که چه کاره هستم و کجا آمده ام و از وضعیت ایران و مهاجران افغانی سوال می کرد. من هم عجله داشتم و هم حوصله نداشتم. نمی دانم در جواب این سوال ها چه می گفتم. البته نمی شناختم که آقا چه کاره است و برای چه این همه سوال پیچ می کند. البته برای هر کسی که مرا می دید حتما برایش این سوال خلق می شد که چرا یک زن تنها سفر می کند. چرا مانند دست شکسته به گردن مردی آویزان نیست.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب (سفرنامه بلخ7)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

      در تلویزیون مهر نیز مانند موارد مشابه مصاحبه کردم و شعر خواندم. اندکی با کارمندان مهر صحبت و گفت و گو کردم. صبحانه نیز مهمان مهربانان مهر بودم. بعد از  خداحافظی با آنان به روضه سخی رفتم.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ6)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     بدون این که فرصت را از دست بدهم برای گشت و گذار و دیدن جاهای فرهنگی و دیدنی با اسلام بلخی راه می افتیم. پیش از همه به کورس آموزشی می رویم که اسلام بلخی و همکارانش مدیریت می کند. کورس آموزشی از نظر امکانات بد نبود افغانستان است دیگه.  همین که مردم علاقه ای به یادگرفتن دارند و آموزش کودکان برای آنان اهمیت دارد، جای شکرش باقی است. نیمکت ها نیمدار و کمی چرکین. از نظر بهداشتی تعریفی نداشت. از کلاس های کورس عکس و فیلم می گیریم.

ادامه نوشته

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ 5)

 

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     سرانجام پس از یک هفته توقف به یادماندنی و خاطره انگیز در شهرکابل، با اتوبوس به سوی مزار شریف حرکت کردیم. می خواستیم از راه زمینی و با اتوبوس به مزار برویم تا دره و تونل زیبای سالنگ را که بسیار تعریف می کردند، از نزدیک ببینیم زیرا از قدیم گفته اند: «شنیدن کی بود مانند دیدن.»

ادامه نوشته