یادباد آن روزگاران یاد باد!
شادروان سیدشهاب الدین حسینی نژادبلخی درسال 1348 درروستای چاروی سانچارک چشم به جهان کشود. دوران کودکی را در دامان خانواده مؤمن ومتدین خود پشت سرگذاشت. درنوجوانی به جمهوری اسلامی ایران مهاجرت کرد. درآغاز ورود به ایران، همسایه غریب خراسان، امام رضا(ع) ومشغول درس های حوزه علمیه و سرودن گاه وبیگاه شعر شد. پس ازچندسال به شهرقم رفت ودرکنارفعالیت های اجتماعی، درس های خویش را ادامه داد. سرانجام در 10/3/1381 درجوار حضرت معصومه(ع)، غریبانه چشم ازجهان فروبست. روانش شاد! نمونه ای از سروده های آن مرحوم :
زخم نگفته
برشانه ام زخمی مگرباقی نمانده است
کزخاطراتم یک اثر باقی نمانده است
ازچارده فصلی که من ازخودگذشتم
دریای توفان بود اگر باقی نمانده است
دردی که آغوش مرا دربر گرفته است
ازخرمن هستی اثر باقی نمانده است
مغزوجودم زیرپتک غربت اما
این زنده را داغ جگر باقی نمانده است
این سان که برفرقم سکوت شب نشسته است
باید بگویم تا سحر باقی نمانده است
چندغزل
(به یاد برادر شاعرم، که بسیار دوستش دارم)
باغ بی ثمر
ای برادر بعدمرگت زندگانی مشکل است
آرمیدن زیر خاکت ناگهانی مشکل است
تو که دیدی درفراقت قلب من آتش گرفت
مرگ ناچاراست اما در جوانی مشکل است
رنج هایم بی کران وداغ هایم بی حساب
زندگی با رنج های بی کرانی مشکل است
زخم هایم جاودانه شد، نباشد مرهمم
دوری مرهم ز زخم جاودانه مشکل است
دل چگونه می توان بستن به باغ بی ثمر
دل اگربندم ولیکن باغبانی مشکل است
همیشه
تو رفتی دلم مثل شیشه شکست
نهال وجودم زریشه شکست
تو جام بلورین من بوده ای
که ناگه برای همیشه شکست
غبارسر راه تو بوده ام
غباری که درکوه وبیشه شکست
از آغاز پیوند انسان وخاک
همیشه، همیشه، همیشه شکست
آه بی پایان
باز امشت آه بی پایان من
باز کم کم نم نم باران من
سر به سحرا می گذارم مثل تو
آه من ای آه سرگردان من
بی قرار است این دل شوریده ام
این دل شوریده شد تاوان من
حسرت دیدار توتا کی کشم
زندگی بی تو شده زندان من
کاش روزی ساعتی حتی اگر
لحظه ای می گشت بافرمان من
تارو پود مرگ را آتش زنم
زندگانی جاودان! فرمان من
قاب تصویر
تورفتی دلم بی قراراست آری
وچشم انتظار بهار است آری
همیشه تو را درکنارم ببینم
دل ازداغ تو داغداراست آری
سیه پوش باشد دل دردمندم
دراندوه دیرین یاراست آری
من و قاب تصویر اندوهگینت
چنین زندگی زهرمار است آری