به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

فردوسی توسی

    نمي دانم براي چه؟ مدتي بود كه رفتن به افغانستان به سرم زده بود. با خود فكر مي كردم كه زادگاهم و سرزمين و وطنم چگونه باشد؟ خويشاوندان و بستگان، همسن وسالانم چه جوري شده باشند چه قدر  بزرگ شده باشند؟ هركه از افغانستان مي آمد پرس وجو مي كردم امّا با خودم مي گفتم«شنيدن كي بود مانند ديدن؟» از سوي ديگر با خود فكر مي كردم مسافرت از يك كشور به كشور ديگر بدون مدرك معتبر حتي اگر زادگاه وكشورت باشد! زن هم اگر باشي كه مشكل هزاران برابر مي شود. از زادگاهم چيزي به ياد ندارم. بيش ازسي سال مي گذرد كه در ايران زندگي مي كنم. درهمين كشور بزرگ شدم . كمي به مدرسه رفتم. ازدواج كردم. بچه دار شدم و... بيم واميد، خوف و رجاء دوشادوش هم در وجودم مسابقه گذاشته بودند.

سرانجام نمي دانم شايد قسمت بود. شايد تقدير، قضا و قدر بود. تصميم گرفتم . دل به دريا زدم. بدون تفأل اين بيت خواجه شيراز را زمزمه كردم:

همتم بدرقه راه كن اي طائرقدس

كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

كليد سفرم به افغانستان، با زيارت حضرت معصومه در قم، شهري كه زندگي مي كنم، آغازشد. كمي سوغات و لوازم سفرخريدم. آها! از حضرت آقاي خانه هم اجازه گرفتم مبادا سفرم حرام شود و نمازم قصر نشود! به آقا جواد پسرم گفتم مي خواهي بامن به افغانستان بروي؟ مگر مي توانست بگويد نه! جامه دان ها بسته شد و با دوستان خداحافظي كرديم و در يك بعد ازظهر گرم تابستاني سال 1391خورشيدي. از ترمينال قم به سوي مشهد حركت كرديم. داخل اتوبوس فكرهاي جورواجور رهايم نمي كرد. نمي دانم كجا بود كه اتوبوس براي شام و به طفيلي آن نمازمغرب، توقف كرد. پيش از اين سفر، وقتي به مشهد مي رفتيم كمي غذا و خوراك با خود مي برديم امّا اين بار غذايي با خود نداشتيم براي همين در رستوران ميان راه شام خورديم. دعا مي كنم كه چنين شام و چنين غذايي را خدا نصيب كسي نكند. وقتي از رستوران بيرون آمديم، ديديم كه يكي ازرانندگان اتوبوس كه بعد از ما توقف كرده بود، دختري را دنبال مي كرد و براي خوردن شام تعارف مي كرد. از او اصرار و از دختر امتناع! بوق ماشين ما به صدا درآمد و به سوي مشهد راه افتاد و... ساعت ده صبح به ترمينال مشهد رسيديم . خيلي خسته شده بوديم.