بیامد سوی بلخ دل پر شتاب(سفرنامه بلخ4)
به کشتی به یکروز بگذاشت آب
بیامد سوی بلخدل پر شتاب
دراين سفر آقا جواد پسرم و آقاي مهندس حسيني، پسر دايي ام نيز با من بودند. وقتي به هرات رسيديم آقاي مهندس به يكي از همكلاسي هايش زنگ زد كه ما وارد هرات شده ايم و برايت سوغات آورده ايم! بعد قرار ما سه نفر اين شد كه همكلاسي ام ما را به خانه اش مي برد و بايد برويم زيرا هتل ها جاي مناسبي نيست. دوست وهمكلاسي مهندس براي گرفتن سوغات برادرش را فرستاد. او هم سوغات را گرفت و ما را به هتل راهنمايي كرد! بوي دماغ سوختگي فضا را پر كرده بود!!