به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخدل پر شتاب

     بدون این که فرصت را از دست بدهم برای گشت و گذار و دیدن جاهای فرهنگی و دیدنی با اسلام بلخی راه می افتیم. پیش از همه به کورس آموزشی می رویم که اسلام بلخی و همکارانش مدیریت می کند. کورس آموزشی از نظر امکانات بد نبود افغانستان است دیگه.  همین که مردم علاقه ای به یادگرفتن دارند و آموزش کودکان برای آنان اهمیت دارد، جای شکرش باقی است. نیمکت ها نیمدار و کمی چرکین. از نظر بهداشتی تعریفی نداشت. از کلاس های کورس عکس و فیلم می گیریم. پس از آن با اسلام بلخی به شهر رفتیم. به منطقه ای که بلخ باستان می گفتند. برمزار رابعه بلخی، کمی با او گفت و گو کردم. به او گفتم: خوب شد در روزگار ما زندگی نمی کنی ورنه می دیدی زن افغانستانی چه می کشد از دست روزگار! اگرچه تو هم کمتر از ما ندیدی. پس از آن بر مزار جوانمرد قصّاب و پسرش رفتیم. پس از گردش در شهر مزارشریف به خانه سیدعظیم که از اقوام ماست رفتم. شب را در همان جا گذراندم صبح زنگ موبایلم به صدا در آمد. دیدم اسلام بلخی است. برای مصاحبه و شعرخوانی در رادیو «لحظه» دعوت کرد. به رادیو لحظه رفتم در آن جا با خانم فتانه حسن زاده، مجری رادیو آشنا شدم. خانمی بسیار نازنین و مهربان. پس از احوال پرسی به سراغ مصاحبه رفتیم. پرسش ها نوعا از روز و روزگار مهاجرین افغانستانی در ایران و البته فعالیت های فرهنگی آنان. من هم آن چه را دیده بودم و می دانستم کم و بیش گفتم. در پایان برای شنوندگان رادیو لحظه شعر خواندم. به اتفاق اسلام بلخی دوباره به خانه سیدعظیم، مقراصلی ما در مزارشریف، برگشتیم. شب با خودم دوباره مصاحبه ام را مرور می کردم که چه گفته ام. قابل استفاده برای شنوندگان بوده است یانه؟

    فردا صبح، زنگ موبایلم به صدا درآمد دیدم دوباره اسلام است. از من برای شعرخوانی در تلویزیون محلّی سفیر دعوت کرد. با این که خسته بودم مگر می توان دعوت دوستان آن هم اسلام بلخی را رد کرد. کسی که در مزار شریف برای آشنایی من با شاعران و فرهنگیان بسیار زحمت کشید. اسلام این بار مرا به تلویزیون سفیر برد. در آن جا با سید جواد موسوی یکی از مسؤولان آن شبکه، آشنا شدم. پس از احوال پرسی بی درنگ به محل فیلم برداری رفتیم. جلوی دوربین برای شان شعر خواندم. مصاحبه کردند. اما نمی دانم کی پخش کردند یا کی پخش می کنند!! پس از آن برای نماز و زیارت به روضه سخی رفتم. پس از نماز و روضه به خانه آقای مهدی ناصری رفتم. ... باز پشت خط اسلام بود. درباره برگزاری یک جلسه ویژه انجمن نویسندگان بلخ، به مناسبت ورود من به مزار شریف صحبت کرد. باز هم مگر می توان مخالفت کرد. البته ماه رمضان بود خیلی اسباب زحمت هم نمی شد! از من خواست که در محل انجمن شعر بخوانم و سخنرانی کنم. پیش از رفتن به جلسه، اسلام بلخی برای تلویزیونی که در آن مشغول بود،  مستندکوتاهی از من تهیه کرد. از خانه سید عظیم، محل بود وباش ما فیلمبرداری شروع شد. به روضه سخی رفتم. از موزه روضه دیدن کردم  و سرانجام به انجمن نویسندگان بلخ رسیدم. انجمن نویسندگان بلخ از نظر امکانات و محل جلسه هفتگی خیلی رو به راه به نظر می رسید. در این جلسه با گروهی از شاعران و نویسندگان مزار آشنا شدم: اشرف آذر، شاعررباعی سرا. عارف بسام، شاعر. سیدسکندر حسینی، شاعر خونگرم آیینی که یک مجموعه شعر آیینی را به چاپ رسانده است. گل حسین، که لازم است در همین جا و همین حالا از زحمت های ایشان تشکر کنم. شاید اگر همکاری ایشان نمی بود بازگشت ما به ایران با مشکل ویزایی!! فراوان رو به رو می شد. مهدی سرباز، شاعر، دانشجو و کارمند تلویزیون مهر که در پشتکاری و سختکوشی اعجوبه است. صالح خلیق، شاعر و پژوهشگر و دیگر آقایان و خانم های شاعر و نویسنده ای که آن جا بودند و به خاطر همراهی نکردن حافظه نام ها و نام های خانوادگی شریف شان فراموشم شده است. در این جلسه طبق معمول اول دوستان شاعر آن جا شعر خواندند. در پایان من شعر خواندم و به اصطلاح سخنرانی کردم. بعد از پایان جلسه با سید جواد موسوی به محل بود وباشم برگشتم. روز بعد مهدی سرباز تماس گرفت و ازمن به تلویزیون مهر دعوت کرد. فردا با کلی تأخیربه تلویزیون مهر رسیدم.