مارمولک

 

بهار

 خمیازه هایش را

به زمستان بخشید.

مارها پوست انداختند

مارمولک ها پوستین.

پیچک ها

از دیوار بالا می روند.

کاش!

می توانستم انگشتانم را

درباغچه بکارم.

 

اردیبهشت91

فانوس تنهایی

 

قندیل کوچه را به تصویر می کشید

به دنبال گمشده اش.

اما به آفتاب فردا

 ایمان داشت

چه کسی در رگ هایم زمزمه می کند؟

شاید باد از آن سمت

فانوس تنهایی ام را

بلرزاند

من به خوشخیالی کسی فکر می کنم

که بر دیروزش خط کشیده است

با امروزش گلاویز است

و فردایش را خواب می بیند

من به خودم فکر می کنم

 

نخستین تجربه های سپید

 

چشمانت

دست صیادان را می لرزاند.

ابروانت

آرش را به فروتنی وا می دارد.

لبانت

به قندهار می خندد.

ونگاهت...

ازمن مخواه چشم اسفندیار باشم.